رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه بیست و هفتم .... سرماخوردگی رادین و خوابی که ازش دیدم

1390/5/24 8:31
نویسنده : مامانی
81 بازدید
اشتراک گذاری


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

گل پسرم سلام. امیدوارم سالم و شاداب باشی

مامانی، دیروز عصری که بیدار شدی باز بی تاب شدی. الهی بمیرم، چه گریه های میکردی. خود منم به گریه انداختی. سریع به بابایی زنگ زدم و گفتم که بیاد خونه تا ببریمت دکتر. خوشبختانه بابایی دیگه نزدیک خونه بود. بابا که رسید خونه، شما بهتر شده بودی و کمتر گریه میکردی. ولی به نظر جفتون بدنت داغ بود. گرچه تبت رو گرفتیم روی 36 بود. خلاصه سریع با بابایی بردیمت پیش دکتر. آقای دکتر معاینه کرد و گفت که سرماخوردگی پیدا کردی. ما احتمال میدیم به خاطر مراسمهای که برای فوت مامان بزرگ بابایی رفته بودیم، بیمار شدی. دکتر بهت دارو داد و خدا رو شکر فعلا که خوبی.

راستی دیشب یه خواب جالبی هم ازت دیدم. میخوام بنویسم :

دیشب خواب دیدم که رادین سه ماهه من یکدفعه شده یک پسر سه، چهار ساله. دیدم که بابایی فرستادت خونه عمو تا پول شارژ ازش بگیری. ولی عمو پول رو بهت نداده و گفته که بگو بابات بیاد. من صدات رو از پله ها شنیدم که داشتی با خودت غر میزدی. صدات زدم که رادین بیا بالا. وقتی اومدی بالا دیدم یه پسر سه چهار ساله شدی. خیلی خوب هم حرف میزدی. یواشکی به بابات گفتم که چرا رادین یهو بزرگ شده!!!! اصلا چهار دست و پا نرفت. این همه اسباب بازی براش خریدم از هیچ کدومشون استفاده نکرده. راستش خوشحال نبودم از اینکه یهو بزرگ شده بودی. آخه دوست دارم مرحله به مرحله رشدت رو ببینم عزیزم. وقتی با سر و صدای خودت از خواب بیدار شدم تا بهت شیر بدم، خوشحال شدم که دیدم خواب بوده و رادین عزیز من قراره مرحله به مرحله رشد کنه تا مامان و باباش هم از بزرگ شدن پسر عزیزتر از جونشون لذت ببرند. به امید خدا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)